.
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
"پایان سال گریه و امیّد آغاز روزهای تحمل".
... رنج و رنج...
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
"من پریشان ترم از آن چه تو می انگاری"...
من...ماه...سحر...و حافظ جان...
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
حافظ جان ِ ، عزیزم...در این ماه و در صبح های نزدیک سحرش، با هم صحبت ها و رازها داشتیم ای دوست...چیزهایی بود و هست،که تنها من می دانم و، "او" می داند و، "تو"...باد صبای عزیزم...دانا و امین رازهایم...حافظ جانم... دوست عزیز ِجان من و هم صحبت و همدم و هم کلام و هم راز عالی ِمن...که کلامت مایه ی فخر و تس
"چیزهایی هست که نمی دانی"... (غم)
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
"دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من"... " مواظب خودت باش خیلی غریبه دنیا"... مواظب خودت باش... و رازی که در آن است... آه... + نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:23 توسط . |
The past... the memories...and mind...
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
? Who really can forget ... It's not possible
هرزگی...
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
تو یه وبلاگی اینو خوندم. محشر بود آقااااا محشششششر: یعنی خااااااااااک تو سر هرزه شون. هرزه های پست... خائن های کثافت رذل... لعنتی ها... + نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:2 توسط . |
اعتراض
-
تاریخ: 1396/4/5 ساعت: 23:44
خلاصی نداریم که... هی تکلیف.. اوووووووف...
ختم به خیر...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
ان شاء الله این دو تا هم به خیر بگذرن تموم شه... خدا رو شکر که نمره هامم به لطف خودش عالی می شن... خدایا شکرت... + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:15 توسط . |
"زبان خموش، ولیکن دهان پر از عربیست"!!...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
سـَلِ المصانِعَ رَکباً تَهیم فی الفلواتِ(ی) تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟ شبم به روی تو روزست و دیده ام به تو روشن و إن هـَجرتَ سَواءٌ عـَشـِیَّتی و غَداتی اگر چه دیر بماندی امید برنگرفتم مَضَی الزمانُ و قَلبی یَقولُ إنک آتٍ(ی) من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم اگر گِلی به حقیقت عجین آب حی
:دییییییی
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
:دییییییی خوب شکر خدا به خیر گذشت. ولی قشنگ حس می کنم یه جاهایی رو رسما چرت و پرت نوشتم:))) کاش در این مورد خاص، جناب استاد فامیلیمو بلد نبود که کم تر آبرو ریزی شه:))) اصن شرم آوره:)))))))) مشخصه خیلی شرمنده م؟!! :)))) + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:18 توسط . |
تراژدی...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
عجب زندگی تراژیکی داره... پدر و مادر، طلاق شکنجه شدن و اقدام به قتل عمد، دو بار توسط پدرش نسبت به خودش چاقو خوردن مامانش از باباش که اومده بود از دست باباش نجاتش بده و رو به مرگ رفتن مادرش(دور از جون) و در نهایت خودکشی پدرش با سمی که می خواست اونو باهاش بکشه و مرگش بعد از چند روز، دیشب... و حالا
انا لله و انا الیه راجعون...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
بهم زنگ زد الآن... واااااااای... فقط گریههههههههه هق هق هایی وحشتنااااااااک سرفه هاااای عمییییییق و ضجه و ناله و... مردم... خدایاااااا بهش صبر بده... آرومش کن... ای خدااااا... + نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:36 توسط . |
درد...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
صدایم کن صدایم کن صدایم کن صدایم کن... اگر حتی... برای... یک وداع ِ... مختصر... باشد... برچسبها: حامد ابراهیم پور+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:58 توسط . |
هک بد...
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 7:53
هک بد... چه قدر بده هک یه وقتایی... کانال کاملا ادبی رو هک کردن توش یه فحش زشت نوشتن. نمی دونم بنده های خدا صاحبان کانال کی متوجه خواهند شد و کی پس خواهند گرفت کانالشونو. ولی حتما با این اتفاق، خیلی خجالت زده خواهند شد... + نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 5:2 توسط . |
"از چی بگم برات... شاید قصه دوست داری"...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
خدا رو شکر بابت همه چیز اگر چیزی بگم بابت ناشکری نیست. اصلا. ان شاء الله... خییییلی کمبود خواب دارم و ضعف وحشتناکی تو بدن و پاهامه. نمی دونم چه قدر با این وضعیت،زنده می مونم... فشار وحشتناک روانی هم که هست... اما هم چنان شوخ طبع و اهل طنزم و همه رو می خندونم... خدایا،شکرت... + نوشته شده در یکشنبه بی...
...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
"معشوقه ی بدبخت تو افسردگی دارد"...
لعنتی ها
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
لعنت به وبگذر ِآشغال تف به وبگذر ِعوضی آشغال از این به بعد ان شاءالله تمام وب هایی که وبگذر دارن، بایکوتن. وقتی آدم حریمی نداشته باشه و امنیت نداشته باشه وقتی وب کسی می ره، این یعنی آشغال و همه ش هم تقصیر وبگذره. خیر سرم، فکر می کردم خبر مرگم(دور از جونم) دارم این جا ناشناس می نویسم و به همه هم ناش
نمی خواااااام
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
حوصله کلاس زبان ندارم. خوابم میاد. خیلی تکلیف داده. ای خدا...
اه
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
شال صورتی خیلی ملیح می خواستم، شد صورتی ماتیکی:| شال زرشکی می خواستم، شد قرمز اناری:||||||| شال دودی می خواستم، شد طوسی:|||| کلا فقط پولم داره هدر می ره از بس رنگ شالا آشغاله... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:20 توسط . |
"باز رو به رومی با چشمای خیس"...
-
تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 8:27
"بیمارم دلیل درد قلب من اینه، می بینم نگاه تو دوباره غمگینه... چه سخته وقتی آدم انتهای زندگیشو می بینه"... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:19 توسط . |